تبلیغات
گذر از معنا - مطالب تیر 1389
گذر از معنا
 
چهارشنبه 30 تیر 1389 :: نویسنده : رها

هر حرفی راکه نباید همه جا گفت. حتی کم کم باید یاد بگیری که از تو چشمهات هم نشه خوند که حرفت چیه. اینطوری راحت فکر میکنی و دیگه لازم نیست یه مامور رو که مثلا میخواد تورو به خاک سیاه بنشونه رو قبل از درست کردن هر فکر بنشونی وسط سرت تا همه چی قبل از فاجعه پیشگیری بشه و فکری تو سرت نچرخه که ایراد داشته باشه واسه کسایی که حتی خودشون سراپا ایرادن. اونطوری ذهنتو نابود میکنی.  یه کاری کن تا ذهن و قلبت غیر قابل دسترسی باشه.

کلا، انگار که یه مسابقه باشه واسه سکوت، واسه نگفتن! گفتم که باید مواظب چشمهات هم باشی. فقط کافیه یکم بدرخشن یا یکم اشک توشون جمع بشه یا خیره نگاه کنی و زل بزنی، اونوقته که دیگه بند رو آب دادی. باید خنثی بودنو یاد بگیری! لعنت به این روزگار! میشد این وقتو واسه یاد گرفتن پای چیزای دیگه گذاشت.

فکر نکنی این واسه فقط حرفهاییه که نباید از تو مغزت بپره بیرون، نه! جدی ترازین حرفاست. باید حرمت هم بشناسی. این قسمتشو دوست دارم، حرمت شناختن کار هر کسی نیست، تمرین میخواد، دل قوی میخواد، حتی واسه نجوا کردن با خودت. یه وقت فکر نکنی اون نجواهای ناب رو الان وسط مترو، جایی که این زن دست فروش داره هوار میزنه، با خودم میگم، بعضی کلام ها مقدسن. هر چقدر هم که ساده باشن. مثلا همین بید مجنون کنار حیاط این خونه قدیمی میون این همه برج بلند، تا حالا هزار بار شاهدش گرفتم واسه گفتن. دستم رو میذارم رو تنه اش و جریان زندگی رو در درونش حس میکنم. وصلم میکنه به خط اصلی، بدون اشغالی، بدون قطع تماس





نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


یکشنبه 27 تیر 1389 :: نویسنده : رها

از آدمهای  « سخت » خوشم می آید.

باور می کنند اما عادت نمی کنند.





نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


چهارشنبه 23 تیر 1389 :: نویسنده : رها

 

مارپیچ زندگیم به بن بست رسیده

دوستانم، برایم دعا کنید....





نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


یکشنبه 20 تیر 1389 :: نویسنده : رها
حمدالله، سرایدار ویلای خاله، یک چوب دستش بود که چند تا حلزون رو به سیخ کشیده بود، وقتی چشمهای گرد شده منو دید، گفت امسال حلزون ها حمله کردن، 4 بار سم ریختم اما باز زیادن و واسه باغ مزاحم!
حالم خیلی بد شد.... گفتم به روح منم یه حلزون حمله کرده با برق 220 ولت! اما من کنترلش کردم! مهارش کردم! این بلا رو سرش نیاوردم! به تعادل رسوندمش!!!!  باهاش کنار اومدم!!!! و بعد رفتم ته باغ تا قدم بزنم و آروم بشم....
رفته بود پیش خاله، گفته بود که تا 10 سال پیش، یه دعا نویس تو این محدوده زندگی میکرده و بااینکه مرده اما  این دور و بر هنوز پاتوق جن هاست و  تو همین اطراف دور هم جمع میشن. نذارین خواهرزادتون تنها بره تو باغ بگرده!
خلاصه من رو مشکوک به جن زدگی تشخیص داده بوده!

حالا شاید اگه یک روزی یه جن دیدم، ازش بخوام برام تعریف کنه که تو مغز حلزون چی میگذره....شاید خوابهامو براش تعریف کردم تا منو از این دنیای متافیزیکی آگاه کنه...واقعا دوست دارم بدونم ریشه این ترس از جن از کجاست؟ چرا جا افتاده که بدن؟

تو یه خلسه عجیبی رفتم. دیگه نمیگم شاید بعدا راجع بهش نوشتم. حتما راجع بهش خواهم نوشت.








نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


چهارشنبه 9 تیر 1389 :: نویسنده : رها







چون تصورم نسبت بهش عوض شده بود، اسم مستعارش رو هم بایدعوض میکردم تا بار معنایی رو تغییر بدم تو خاطراتم
 به صورت بداهه تو دل خودم براش یه اسم گذاشتم
یکهو گفتم حلزون
حالا کم کم داره وجه تسمیه این اسم گذاری ناخودآگاه برام معلوم میشه...






نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


سه شنبه 8 تیر 1389 :: نویسنده : رها

 

خدا جون، این یک هفته اونقدر لحظه های عجیب برام پیش آوردی که خوب ِ خوب فهمیدم چقدر باید شکرگزارت باشم....





نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ

الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد..............


____________________________________________________________________________

************
***************************

*****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ******

مدیر وبلاگ : رها

آرشیو وبلاگ
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :